باران کلافه نگاهی به صدرا کرد
- من از حقوق ثبت متنفرم .... از این همه بخش نا مه و اراجیف حالم بهم میخوره اخه چه اصراریه که این تو آزمون اختبار باشه ... تو دانشکده که اختیار بود اینجا اجباری ....
صدرا با شیطنت گفت
- تو دانشکده که اختیاری بود هر روز سر کلاسش حاضر می شدی ! حالا چی شده ازش بیزار شدی فکر میکردم عاشقش باشی ..
کلمه عاشق را چنان غلیظ و با منظور ادا کرد که باران عصبانی شد .
- شما مگه اون موقع ها یه وجب دور تر از خودت رو میدیدی که متوجه حضور من تو کلاس بشی یا نشی ! بهتره تقلب نکنی اگر چیزی میخوای بگی از دانسته های خودت بگو نه از خاطرات مردم ....
صدرا خندیدو دست هایش را بالا برد
- تسلیم ! من فکر نمی کنم تو هیچ دادگاهی بتونم تو رو شکست بدم ! امیدوارم تو هیچ پرونده ای وکیل مقابلم تو نباشی . ..
باران هم خندیدو کتاب کوچک اما قطور قانون ثبت را بست
- دیگه بسه نمی خوام بیشتر از این بخونم فکر نمی کنم فایده ای داشته باشه .
- مهم این مباحثی بود که خوندیم و بهش مسلط شدی به بقیه مواد قانونی و بخشنامه های ثبتی فکر نکن !
- من نمی خوام فکر کنم اینا هی می پرن وسط مغزم ...
صدرا از جا برخواست و گفت
- بهشون بگو نیان اونجا ،چون من آدمی نیستم که بتونم چیزی رو با کسی شریک بشم !!
باران با تعجب نگاهش کرد وصدرا شانه بالا انداخت
- الان هم پاشو تا برسونمت ...
باران کتاب و جزوه هایش را جمع کرد و از جا برخواست تا به طرف در خروجی برود . صدرا شنل سرمه ای باران را بر داشت و قبل از اینکه او در را باز کند شانه هایش را گرفت و آن را روی دوشش انداخت دست هایش برای کمتر از چند ثانیه دور شانه های باران ماند و باران دلش نمی خواست مخالفت کند شاید این روزها بیشتر از هر چیزی بودن با صدرا به او آرامش می داد . گذشته مثل سایه ای کمرنگ در دور ترین نقطه ذهنش می رفت تا محو و کمرنگ شود و گویی این معجزه عشق بود که دردها را می برد . تا کجایش را دیگر تنها خدا می دانست
تا به اعجاز تو تکیه می کنم شکل آغوش تو می گیره تنم
اون کسی که پیش چشم یک جهان به رسالت تو تن می ده منم ...
هنگامه مقابل برسام نشست . حتی دوست نداشت بپرسد که چرا برسام تا این اندازه جدی و عبوس شده . حضور نوید کنار میزشان سکوت را بهم زد
- چی میل دارید
هنگامه نگاهی گذرا به نوید انداخت و با خود فکر کرد
- دیگه نمی تونم به این راحتی تو صورتش نگاه کنم چرا هر بار سرم رو میارم بالا قلبم انقدر تند میزنه !
برسام پوزخندی زد و گفت :
- تو هنوز درست نشدی ؟ هنوز یه پیش خدمت استخدام نکردی .
نوید با لحنی پر از کنایه گفت :
- اگر واسه اینجا ده تا پیش خدمت هم بگیرم شما تنها مشتری هایی هستید که میخوام بهشون سرویس ویژه توسط مدیر و یژه ارائه بدیم
برسام لبخند زد و گفت
- منظورت از ما مطمئنا من نیستم !
هنگامه منو را از دست برسام گرفت و رو به نوید گفت :
- بی خیال حرفهای برسام شو امروز فکر کن کلا سیم هاش قاطی کردن .
- نه اتفاقا درسته که این شما شامل کل جمع وکلای جوان میشد ! ا ما خدمت سرکار خانوم مایلم خدمات ویژه تری ارا ئه کنم ...
هنگامه لبخندی پر رنگی زد انگارشرم چند لحظه پیش از وجودش رفته و آن هنگامه مغرور و از خود مطمئن برگشته بود
- موردی نداره جناب ! منم خدمات ویژه اتون رو می پذیرم . الان هم لطفا برام توت فرنگی گلاسه بیار ...
نوید چینی به دور چشم هایش انداخت و ناگهان به سمت او خم شد . هنگامه متعجب نگاهش کرد . نوید دستش را گرفت و نگاهی به سر انگشتان ظریف او انداخت و بعد از چند ثانیه گفت
- پوست دستت مستعد اگزماست متاسفم نمی تونم برات هیچ چیزی که توش توت فرنگی داشته باشه سرو کنم .. بهتره این بار هم انتخاب رو بگذاری به عهده خودم .
و رو به برسام ادامه داد
- سرکار آقا شما چی میل دارید !
برسام سرش را کج کرد و شانه بالا انداخت
- از اونجا که همیشه این شانس رو ندارم که یه پزشک گارسونم باشه ! ترجیح میدم خودت یه چیزی برام سرو کنی که به پوست ومو و خصوصا این ژست شیکم بیاد !
نوید تعظیم کوتاهی کرد و از کنار میزشان دور شد . هنگامه رو به برسام گفت
- انقدر خودت رو تحویل میگیری یه وقت سردیت نشه !
- نگران نباش مطمئنم نوید واسه سردی هم یه چیزی تو عطاریش داره !
- خوب حالا که یخت باز شد بگو یهو چت شده تو دفتر
- چیزی نیست که شنیدنش جالب باشه ! راستی هنگامه من احتمالا داره تا پایان سال برم استرلیا !
- واسه تعطیلات عید ؟
- نه واسه همیشه ...
- شوخی نکن برسام ..
- شوخی نیست ! میخوام برم کارهای تودیع پروانه ام رو انجام بدم . پروند های جریانی ام رو می سپرم بهت
هنگامه عصبی با دست ضربه ای به روی میز زد
- دیونه شدی ! واسه خودت می بری و می دوزی ! استرلیا چه خبره ؟ این همه اینجا تلاش کردی تو کارت شناخته شدی حالا میخوای بری استرلیا گوسفند پرورش بدی
- بد فکری نیست . البته من عاشق کوآلام ! میخواستم برم تو کار اونا ..
- بــــــــــــــرسام !
صدایی از کنار میز آن ها را به خود آورد
- برسام من اگر جای تو بودم چنین خانوم با شخصیت و زیبایی رو عصبانی نمی کردم ...
برسام از جا بلند شد و نگاهی به سینی مدور در دست نوید انداخت که تنها یک لیوان بلند مملو از نوشیدنی کرم رنگ درونش بود .
- مثل اینکه تو هم فهمیدی به این حال و روز من هیچ نوشیدنی نمیاد ...
و به سمت در به راه افتاد . نوید لیوان هنگامه را به سرعت مقابلش گذاشت و رو به برسام گفت :
- مال تو هنوز دم نکشیده بود .
برسام جلوی در به سمت او برگشت و دستش را به نشانه خداحافظی بالا آورد
- راست میگی شاید مال من هنوز دم نکشیده ....
***
باران نگاهی سر سری در آینه به خود انداخت شاید ظاهرش زیادی برای این مهمانی خانوادگی خشک و رسمی به نظر می رسید اما شاید برای فامیلی که هیچ خاطره خوبی از جمع هایشان نداشت این بهترین ظاهر بود . با دست لبه کت سیاهرنگ یقه دیپلماتش را کشید و به طرف در رفت . مادر با دیدنش گفت :
- قربون دخترم برم که همیشه زودتر از همه آماده است و این ادا اصولهای پونه رو نداره
و بعد با نگاه کردن به سر تا پایش گفت
- فکر نمی کنی اگر اون بلوز دامن فیروزه ای رو که از کیش خریدی می پوشیدی بهتر بود ؟
- نه مامان تو این راحت ترم
مادر نا راضی سکوت کرد و در انتظار پونه ماندند . بلاخره با شنیده شدن صدای در که خبر از آمدن سهند می داد پونه هم کار آراستن خود را تمام کرد و کنار آنها ایستاد سهند به آرامی ویلچر پدر را به طرف در خروجی راند پونه از سهند پرسید
- مراسم نامزدی رو قراره کجا برگزار کنند
- تو خونه عمو رضا ! اخه یه مراسم کوچیکه !
- حالا چه واجب بودواسه یه مراسم کوچیک همه امون لشکر کشی کنیم بریم همین بابا و مامان می رفتن کافی بود دیگه .
مادر چپ چپ نگاهی به او کرد و گفت :
- خسته نشدی از بس چپیدی تو اتاقت و ذل زدی به اون کتابها ....
باران دلخور جواب داد
- فردا اخرین امتحان شفاهیه ! به اندازه کافی استرس دارم واسش دلم میخواست بمونم تو خونه ...
پونه در حالی که مشغول فرستادن اس ام اس بود گفت :
- اره بابا می گذاشتین می موند تا مثل شبهای قبل بره جلو آینه وایسته ادای جواب دادن به هیات مدیره کانون رو در بیاره .. کاش دیشب یادم بود ازش فیلم می گرفتم اونوقت امشب چقدر می خندیدیم با ساسان و سالومه ...
باران با آرنج محکم به پهلوی پونه زد و گفت :
- شما به جا ی فضولی کردن تو کار دیگران صدای زنگ اس ام است رو عوض کن که هر شب تا صبح رو مخ منه !
مادر مشکوک رو به پونه کرد
- با کی تا صبح اس ام اس بازی می کنی پونه ؟
پونه دستپاچه نگاه بدی به باران کرد
- هیچ کس ! این باران از بس درس خونده توهم زده .. گاهی برام اس ام اس تبلیغاتی میاد .
باران زمزمه کرد
- آره ؟ اس ام اس تبلیغاتی اونم سه نصف شب ؟ حتما تبلیغ پتو گلبافته ...
سهند میان بحث را گرفت و گفت :
- باران زن عمو خیلی اصرار داشت که تو رو حتما همراهمون ببریم می گفت دلش برات تنگ شده ! عمو رضا هم همینطور پس فکر بهانه اوردن و غر زدن رو از سرت بیرون کن همه اش یکی دو ساعته بعد زود بر می گردیم خونه .
صدای زنگ اس ام اس گوشی باران او را از جواب دادن باز داشت
" مهمونی خوش بگذره خانوم برگشتی خونه نیازی نیست واسه امتحان فردا دوره کنی استاد آشوری اونقدر ها که ظاهرش نشون میده سخت گیر نیست . من صبح ساعت هفت دم در منتظرتم "
باران لبخند زد و پاسخ داد
" نیازی نیست بیایی ! روز اول گفتی فقط اولین امتحان اما تمامش رو همراهم اومدی اخریش رو خودم می تونم برم "
جواب بعدی نفس باران را تند تر و گونه هایش را گلگون کرد
" جا برای منِ گنجشک زیاد است ولی ، به درختان خیابان تو عادت دارم ...یادته ؟"
چطور می توانست به یاد نداشته باشد آن میز آن کلاس و آن جمله که به زحمت روی میز کنده بود ! و آن گنجشک چاق که به نظر خودش شبیه دماغ بود ... جوابی نداشت که به صدرا بدهد انگار صدرا راه قلقلک دادن احساسات او را به خوبی یاد گرفته بود . صدای پونه کنایه آمیز از کنارش بلند شد
- فکر کنم برای تو هم داره یک سره تبلیغات رژ گونه میاد چون اثراتش روی صورتت کاملا معلومه ! چه میکنه این تکنولوژی
باران ضربه ی دیگری به پهلوی پونه زد ولی نتوانست جلوی خنده اش را بگیرد .
وارد مهمانی که شدند باران بر خلاف لحظه راه افتادن از خانه حس کرد چقدر دلش برای این جمع تنگ شده . اولین کسی که به سمتش دوید مهتاب بود که صمیمانه دستش را دور گردنش حلقه کرد و بی وقفه گونه هایش را بوسید . سامره در آن لباس ساده شیری رنگ معصوم و زیبا به نظر می رسید . عمه راحله چپ چپ نگاهش می کرد و به او چشم غره می رفت اما با وجود این او هم صورتش را آبدارو محکم بوسید . زن عمو به سمتش آمد و گفت :
- به به باران خانوم چه عجب افتخار دادین و اینجا رو منور کردین .
خاطره بعد از رها شدنش از دست زن عمو او را در آغوش گرفت و گفت :
- چه ناز شدی باران کلی تغییر کردی دوباره شدی همون باران تپل مپل بانمک خودمون ....
عمو رضا بوسه ای بر سرش نشاند و زمزمه کرد
- خوش اومدی عمو !
باران از لحن محزون عمو از جمله کوتاهش دلش گرفت و دلش گرم شد . به هم خونی به دلسوزی به محبتی در صدای او پنهان بود . با خود فکر کرد هر چه باشد اینها خانواده اش هستند و همخونش . صدای زن عمو افکارش را گسست
- خاطره جون تشویقش نکن باران باید به فکر خودش باشه و وزن کم کنه الان واسه دخترهای تپل هم شوهر راحت گیر نمیاد چه برسه به کسی که تو وضعیت باران باشه . سامره وقتی داشت لباس می خرید مجبور شدیم کمر لباسش رو براش دو شماره کوچیک کنیم از بس کمرش باریک بود
دل باران لحظه ای سوخت اما خودش هم نمی دانست چرا شنیدن حرفهای زن عمو مثل قبل او را ناراحت نکرده . به داماد لاغر و سبزه و مو فرفری که کنار سامره نشسته بود نگاه کرد و لبخند زنان به طرفشان رفت .
***
باران از کانون خارج شد . صدرا کنار ماشین ایستاده و نگاهش به گوشی موبایل داخل دستش بود . باران به آرامی کنارش ایستاد .
- شرمنده که این دو هفته همراه من بودی و خسته شدی .
صدرا سرش را بلند کرد و لبخند زد
- جمله بندیت درست نیست ... من هم خسته نشدم !
باران مستقیم به او نگاه کرد
- خوب جناب وکیل خستگی ناپذیر بریم که امروز ناهار مهمون منی !
صدرا دست هایش را بهم مالید در حالی که دکمه پالتوی مارک دار زغالی اش را باز می کرد و پشت فرمان می نشست گفت :
- به این میگن یه پیشنهاد درست حسابی ...
لحظاتی بعد آن دو روبروی هم در یکی از رستوران های خلوت نزدیک میدان آرژانتین نشسته بودند . باران از کیفش بسته ای بیرون کشید و به طرف صدرا گرفت
چشمان صدرا از خوشحالی برق زد
- مال منه ؟
- بله برای قدردانی از زحمات این مدتت
دستان صدرا که در حال باز کردن بسته بود بی حرکت ماند و چهره اش در هم رفت .
- تو که هنوز بازش نکردی چرا اخمات تو هم رفت باز کن شاید خوشت اومد ...
صدرا جدی و ناراحت نگاهش کرد .
- چیه چرا اینطوری نگام می کنی
صدرا نگاهش را از او برگرفت و به گل یخ ریز و خوش بوی داخل گلدان روی میز دوخت .
- نمیشد حس خوبی که داشتم رو با جمله قدردانی خراب نمی کردی
باران متعجب پرسید
- مثلا چی باید می گفتم
- هیچی فقط می گفتی یه هدیه است تا منم باور می کردم که از روی محبت و عشق خریده شده نه انجام وظیفه
- چه بد خلق شدی ! دارم کم کم باور میکنم همون مرد جدی و عبوس دوران دانشکده ای ...
- اگر اینطوری فکر کنی خیلی بهتره تا بخوای با دادن هدیه من رو از سر خودت باز کنی
باران دلخور خواست تا به حرفش پاسخ بدهد اما روشن شدن صفحه موبایلش که روی میز بود نگاه هر دو را به سمت خود کشید . و صدرا زودتر از باران شماره شکوفه را شناخت .
باران نگاهی از سر استفهام به شماره کرد . و صدرا ترجیح داد باران خود متوجه این شود که چه کسی پشت خط است .
مکالمه باران و شکوفه بسیار کوتاهتر از آن بود که صدرا انتظار داشت . باران در مقابل نگاه پر از سوال او گفت
- تو کارت های من رو همینطوری ولو می کنی تو خونه اتون ...
- یعنی چی ؟
- نگو که متوجه نشدی مامانت بود !
- متوجه شدم منظور تو رو نمی فهمم
- می گه شماره ام رو از روی کارتم که تو اتاق تو بوده برداشته ...
صدرا دستی به سرش کشید و خندید
- چرا می خندی
- خوب واسه اینکه زیر پا ننداختم کارت رو گذاشتم گوشه قاب عکس خودم ...
- دیگه دارم به سلامت عقلت شک می کنم ....
- اینو که خودم خیلی وقته بهش شک کردم اما مهم نیست . مامانم چیکارت داشت
- با اینکه به تو چه ..... اما گفت که عصر یه جا همدیگر رو ببنیم
- خوب
- منم گفتم باشه و قراره مکان و زمانش رو بهش بگم
صدرا خواست چیزی بگوید که پیش خدمت سفارششان را روی میز چید .
ناهار در سکوت خورده شد و بعد از اتمام غذا شانه به شانه هم بی آنکه هدفی خاصی داشته باشند یا سراغ ماشین بروند در امتداد خیابان به راه افتادند .
بلاخره صدرا سکوت را شکست
- باران !
- بله
- میشه ازت یه خواهش بکنم
- چی ؟
- اگرمادرم هر برخوردی باهات کرد نا امید و دلسرد نشی
باران با شیطنت به صدرا نگاه کرد
- از چی نا امید و دلسرد نشم !
- از رابطه امون !
- مگه ما رابطه خاصی داریم
صدرا جا خورد و ایستاد اما رنگ شیطنت را در چشمان باران دید
- رابطه خاص که نه اما گفتم شاید تو دوست داشته باشی کمی خاص ترش کنیم
- کمی خاص تر یعنی چی ؟
صدرا بی اختیار نوک بینی باران را کشید و گفت
- به موقع اش می فهمی دختر کوچولوی شیطون ...
***
هنگامه در دفتر را گشود و برسام را آنجا دید پشت مانیتور پنهان شده بود و حتی سرش را بلند نکرد تا نگاهی به او بیاندازد
هنگامه نزدیک رفت و کنار او ایستاد
- برسام هیچ معلومه تو چته ؟ چرا با نوید بیچاره اونطور حرف زدی
برسام نیشخندی زد
- چه طرفداریش رو می کنی ! نکنه خبریه؟
- حرف رو عوض نکن . این تصمیم رفتنت برای چی بود یهویی
برسام بلاخره سرش را بالا آورد و به او نگریست
- بشین دختر خوب ! چرا عصبانی میشی
- دوست و همکارم یهو بهم میگه داره برای همیشه از ایران میره توقع داری الان برات آواز بخونم ...
- نه چون میدونم صدات به درد خوندن نمی خوره
- اما دستام برای خفه کردنت به اندازه کافی قوی هست درست جوابم رو بده
- چه خطرناک شدی . ببخشید اگر با آقا نویدتون بد حرف زدم . بعد میرم از دلش در میارم ..
- آقا نویدتون و کوفت ... بگو چرا میخوای بری
- من خیلی وقته که میخواستم از ایران برم اما بنا به دلایلی این اواخر داشتم منصرف می شدم . بیشتر اقواممون اونجان تو ایران هیچ کس رو ندارم ... فکر میکنم برم اونجا بهتر باشه . تازگی ها فهمیدم من به درد این کار نمی خورم ... شاید به قول تو برم گوسفند پرورش بدم خیلی بیشتر خوش بگذره .. یه چند تا کوآلا هم واسه دل خودم میارم ...
- به همین سادگی ؟ چون کسی رو نداری می خوای بری ؟ تو که خیلی وقته این تصمیم رو داشتی چرا زودتر از اینا نرفتی چرا این اواخر پشیمون شده بودی ...
- فکر میکردم شاید یه دلیل برای موندن پیدا کنم ... یه چیزی که وصلم کنه به این خاک . اما اشتباه کردم ...
هنگامه برای چند دقیقه سکوت کرد و سپس آه عمیقی کشید
- اگر احساسی نسبت به باران داشتی و حالا حس می کنی رقابت رو باختی ... باید بگم اشتباه می کنی ! تو از اول هم تو رقابت نبودی ...
- فیلسوف شدی خانم وکیل !
- فلسفه بافی نمی کنم دارم حقیقت رو میگم ! منم یه زمانی فکر می کردم وسط این بازی ام ! اما نبودم اصلا حق نداشتم که باشم ...
- کی این حق رو بهت میده یا ازت میگیره ... چرا انقدر بچه گانه فکر می کنی ..
- خودم ! من وقتی این بازی شروع شد تو این بازی نبودم ... تو هم نبودی .. پس الان هم نمی تونیم توقع داشته باشیم که به بازی گرفته بشیم ... این جدال ده ساله شروع شده ... و از ط رفی انقدر خوب تو رو می شناسم که بهت بگم تو به درد کسی مثل باران نمی خوری
- یعنی انقدر بدم ..
- نه بد نیستی اتفاقا یه وقتایی زیادی خوبی ! واسه همینه که نمی خوام دوستی مثل تو رو از دست بدم.. اما تو از جنس باران نیستی ! شاید به قول خودت فقط می خواستیش که به این خاک وصلت کنه ! اما اشتباه نکن . تو باید به ریشه های خودت اعتماد کنی ....
برسام اهسته شروع به دست زدن کرد
- براووو رفیق ! سخن رانی غرایی بود !
- منو دست ننداز
- نه دستت ننداختم ! گاهی فکر میکنم تو خیلی بیشتر از من برای اینکار ساخته شدی ! به هر حال دلیل رفتن من شخص خاصی نیست . خودمم . حس می کنم گم شدم .. رها شدم ... شاید بین هم خون هام بتونم خودم رو پیدا کنم ...
هنگامه با مهربانی لبخند زد و دستش را روی شانه او گذاشت
- پس نگو برای همیشه میری ! بگو میری یه سفر کوتاه ... حق نداری پروانه ات رو تودیع کنی .. برو و هر وقت به این حرف من رسیدی که برای پیدا کردن خودت نیاز نیست اونو تو دیگران جستجو کنی یا به اونا تکیه کنی .. برگرد
برسام دستش را روی دست هنگامه گذاشت و ان را فشرد . سالهای همکاریشان هر چند پر فراز و نشیب اماهمیشه پر از دوستی و بی هیچ حاشیه ای گذشته بود . و حالا در نقطه ای بودند که قدر تک تک شیارهایی که مرور زمان روی دوستی شان انداخته بود می دانستند ...
****
بریدا انگاربا اتفاقات خوشایند و نا خوشایند این چند وکیل جوان پیوند خورده بود . باران بی آنکه اجازه دهد اضطراب فراوانش در چهره اش دیده شود مقابل شکوفه نشسته بود . نوید دو فنجان چای سبز معطر برایشان اورد . شکوفه اما هیچ تمایلی برای نوشیدن از خود نشان نداد . رو به باران گفت
- اومدم که درباره تو و صدرا برای آخرین بار باهات حرف بزنم . . .
باران چيزي نگفت و تنها به كشيدن انگشتش روي لبه فنجان ادامه داد . شكوفه دست كش چرم ظريفش را بيرون آورد و كنار فنجانش گذاشت . چشم باران به انگشت هاي كشيده اش افتاد وبا خود فكر كرد
- چقدر انگشت هاش شبيه صدراست .
و در امتداد آن نگاهش به سمت حلقه پر نگين و پهن او كشيده شد . شكوفه با ديدن سكوت باران ادامه د اد
- مي دوني كه من با ازدواج شما مخالفم !
باران سر جايش تكاني خورد .
- مي خوام بدونم تو هنوز سر حرف هايي كه تو بيمارستان زدي هستي ؟
باران به چشمهاي شكوفه نگريست و بي اختيار فكر كرد چقدر اين چشم هاي آشنا را دوست دارد . انگار خصومت پنهان در لحن شكوفه باعث آزارش نمي شد . از اينكه اين همه بزرگ شده بود بي اختيار لبخند زد .
- كدوم حرفم خانم ثابت !
- اينكه تو هم راضي نيستي همراه صدرا باشي !
- خوب كم شده كه من نظرم رو تغيير بدم !
- پس هنوز سر حرفت هستي !
- من اين رو نگفتم ! راستش خانم ثابت تصميم من به خيلي چيزها بستگي داره كه مهمترينش در حال حاضر رضايت شماست ...
نگاه شكوفه رنگي از تعجب به خود گرفت :
- يعني چي ؟
- يعني مهن بدون رضايت شماوارد زندگي آقاي ثابت نمي شم ! البته اگر در نهايت به اين نتيجه برسم ...
شكوفه حس كرد باران آنقدر كه قبلا فكرش را مي كرد ساده و پيش پا افتاده نيست .
- تو از اينكه مدام صدرا رو پس مي زني چه نتيجه اي ميخواي بگيري !
- شما از كجا مي دونيد من اينكار رو مي كنم ..
- چون پسرم خوشحال نيست . ..
- شايد خوشحال نبودنش به خاطر مخالفت شماست .
- نه ! خو دت هم مي دوني كه به اين خاطر نيست ... تو چشماش نگراني هست . خيلي وقته كه ديگه مثل قبل نديدمش !
باران نفس عميقي كشيد و گفت
- خانم ثابت اين رو نه به عنوان زني كه پسرتون انتخابش كرده بلكه به عنوان يه شخص سوم مي پرسم شما كه اينقدر به صدرا و شاديش اهميت ميدين چرا باهاش مخالفت مي كنيد ...
شكوفه با خود انديشيد
- انقدر اعتماد به نفس داره كه حتي فكر نمي كنه دليل اين همه مخالفت وجود خود اونه
و به دنبال اين افكار رو به او كرد و گفت :
- تو به عنوان يه شخص سوم قانع ام كن كه اينطور نباشم ...
- من نمي تونم اينكار رو بكنم چون در نهايت مي دونيد كه شخص سوم نيستم ... اما اگر من جاي شما بودم ...
- حالا كه نيستي ... حتي مادر نيستي !
باران دلش گرفت لبخند تلخي زد و گفت :
- مادر نيستم ! اما خدا به اندازه چند ساعت بهم شانس مادر بودن رو داد . وقتي پسرم تو آغوشم بود وقتي لبهاش كبود و بي حس بود وقتي سرد تر و سرد تر مي شد ! مي دونستم كه حاضرم بميرم اما اون تو همين دنيا شاد و خوشبخت بمونه ... مي دونم كه مي دونيد اين فقط يك ادعا نيست چون شما بر خلاف من يك مادريد ...
بغض بي رحمانه به گلوي شكوفه چنگ انداخت . باران اما اشكش را به تلخي پس زد و محكم ادامه داد
- من اين رو نمي گم كه دلتون به حال من بسوزه ... چون احتياجي به اين حس نيست . من هنوز تصميم قاطع نگرفتم كه مي خوام با صدرا بمونم يا نه ! اما حال شما رو به عنوان يه مادر درك مي كنم . ترديدتون و ترستون .... و هر تصميمي بگيرد چه موافق و چه مخالف از نظر من درست و مادرانه است .
باران خواست از جا برخيزد كه شكوفه به سختي صدايش را كنترل كرد تا بغضش در آن مشهود نباشد
- من نيومده بودم كه بگم همچنان مخالفم ...
باران ساكت نگاهش كرد .
- گرچه موافق هم نيستم . اما ديگه نمي تونم بيشتر از اين مخالفت كنم . شايد اگر خيلي هاي ديگه جاي من بودند حتي تا پاي رفتن پسرشون هم مي ايستادند و مي گفتند نه ! اما صدار بهترين پسريه كه يه مادر مي تونه داشته باشه ... هيچ وقت باعث آزارم نشد هيچ وقت نگرانش نشدم هيچ وقت ... هميشه بهترين تكيه گاه بود براي همه حتي وقتي كارخونه بزرگ لبنيات پدرش ورشكست شدو تبديل شد به اين كارخونه كوچيك ... فقط صدرا بود كه در عين كم سني مثل يه وزنه براي حفظ تعادل تو خانواده عمل كرد ! چند وقت بود كه مي ديدم نگاهش يه رنگ ديگه گرفته اوايل سردرگم و خسته بود اما كم كم انگار مصمم شد و سر زنده ... اون صدراي جدي حالا مهربون و احساساتي به نظر مي رسيد... خيلي خوشحال بودم از اينكه وقت كامل شدنش رسيده .. بماند كه فكر مي كردم اين احساسات متوجه شخص ديگه ايِ اما اين روزها بيشتر از هر وقت ديگه مي ترسم كه از دست بدمش ... كه بره كه تبديل بشه به يه موجودي سرخورده ... صدرا براي من براي كل خانواده ما بيشتر از يه پسر ارزش داره ... نمي خوام من اون كسي باشم كه پشتش رو خالي ميكنم...
باران متفكر حرفش را بريد
- چرا فكر مي كنيد با اتمام رابطه ما ممكنه صدرا دچار مشكل بشه شايد بعد از مدتي بتونه به زندگي سابقي كه ميگين ازش راضي بوديد برگرديد ...
شكوفه لبخندي تلخ زد
- شايد ديگه صدرا به اون زندگي راضي نباشه ! شايد حالا كه يه بار عاشق شده نتونه بدون عشق زندگي كنه ..
- شايد هم بتونه عشقي كه از نظر شما مناسب باشه رو پيدا كنه ...
- من حاضر نيستم ريسك كنم... هميشه دختر مورد علاقه صدرا تو ذهن من يه چيزي غير از اون چيزي بود كه مي بينم .
با ديدن اخم هاي در هم رفته باران شكوفه به سرعت افزود
- اشتباه نكن ! تو بد نيستي ! شايد اگر تو دوران دانشجويي اين علاقه بينتون شكل مي گرفت من اين ترس و ترديد امروز رو نداشتم ... اما وقتي يه مادر به ازدواج پسر محبوبش فكر مي كنه هميشه ايده آل هاش خيلي رويايي و شايدفانتزي باشن ... و امروز كه حرفات رو شنيدم حس ميكنم دختري كه پشت ظاهر ساده ات پنهان شده از يه جهت هايي شبيه اون فانتزي مادرانه من مي تونه باشه .. مي خوام به هر دومون فرصت بدم ... به خودم به تو ... به صدرا ... مي خوام پشتش بمونم ..
باران هيچ نگفت . در سكوت به فنجان سرد شده چاي سبزش خيره ماند . و شكوفه هم به تبع او سكوت كرد . هر دو در افكاري غرق بودند كه شايد خيلي از هم دور بود .
- مي تونم كنارتون بشينم ...
باران سرش را بالا آورد و نگاهش به چهره صدرا افتاد كه در حالي كه به او لبخند مي زد روي صندلي بين باران و شكوفه نشست و كمي خود را به طرف باران كشيد . شكوفه متعجب پرسيد
- اينجا چيكار مي كني ؟
- يه كلاغ سياه هست تو اين كافه كه خيلي خوب خبرها رو مخابره مي كنه !از اون پرسيدم . ..
شكوفه از جا بلند شد
- من ديگه برم
صدرا پرسيد
- اگر ماشين نياوردي برسونمت ..
شكوفه سرش را به نشانه نفي تكان داد
- نه با ماشين اومدم نيازي نيست
و سپس به آرامي از كنار ميزشان دور شد . خودش مي دانشت كه ترجيح مي دهد كمي پياده برود تا شايد همه اين ترس ها و ترديد ها به دست باد از ذهنش ربوده شود و به دور دست برود ...
باران نگاهي به صدرا انداخت و گفت .
- نبايد مي اومدي ..
- مي خواستم كنارت باشم . ترسيدم اذيت بشي ..
- بهتره بيشتر از من نگران مادرت باشي
صدرا لبخند مهرباني زد و دستش را روي دست باران گذاشت
- نگران مادرم نباش . محكم ترين زنيه كه در تمام عمرم ديدم . محكم ترين و شايد مادر ترين . .. من از همون اول هم نگران مخالفت هاش نبودم ... بهتر از خودش مي شناسمش ...
- متوجه نميشم ..
- فقط اينكه مادرم اصلا براي اينكه نقش منفي قصه باشه ساخته نشده .. شخصيتش خيلي بالاتر از اينكه با مخالفت هاش بخواد خودش و من رو آزار بده ... مي دونستم خيلي زود كنار مياد باهامون
باران دستش را عقب كشيد و ابرويش را بالا برد
- اولا از كجا انقدر مطمئني كه مادرت از موضع قبليش عقب نشيني كرده ! دوما باهاموني وجود نداره من و خودت رو تو يه دسته نگذار ... درباره من نمي توني مثل مادرت با قاطعيت نظر بدي ..
صدرا دست دراز كردو فنجان سرد چاي را سر كشيد و گرفته به باران گفت
- اولا كه گفتم مادرم رو بهتر از خودش مي شناسم ... اما دوميش رو نمي تونم با قاطعيت بگم .. كاش از اين بلاتكليفي رهام مي كردي ... كاش مطمئنم مي كردي .. كاش كاري رو مي كردي كه دلت ميگه ...
باران كلمه ديگري نگفت . در آن لحظه حس مي كرد صدرا چون پسر بچه اي نا اميد و خسته است و نيازش به مادر بيشتر از شريك زندگيست ... ياد محمد صدرا افتاد و دلش براي نگاه نگران صدرا در صورت مغرورش پر كشيد .....
هنگامه لبخندی زد و گفت :
- اولین باره که جز بریدا جای دیگه ای همدیگر رو می بینیم ...
- واسه همین نگران بودم وقت اومدن
- نگران چی ؟
- بی خیال ... حال فقط میخوم حرفت رو بشنوم ...
هنگامه از پشت شیشه رستوران بالای برج به سطح دود گرفته شهر تهران نگاه کرد .
- من از تو چیزی نمی دونم ... نمی تونم فکر کنم ...
- اما من بی اونکه گفته باشی می تونم خیلی چیزا دربارت بگم ...
- همه مثل هم نیستن نوید ! من دلم میخواد هرچی که هست از خودت بشنوم . من تو این مدت جز ژست های شیک و هنرهای مختلف و رفتار موقر چیز دیگه ای ازت ندیدم که بتونم قضاوتت کنم
نوید لیوان نوشیدنیش را به لب برد و سری تکان داد
- من هیچ وقت دوست ندارم کسی قضاوتم کنه ..
- پس حداقل بگو تا بشنوم ...
- نمی دونم دقیقا چی دلت میخواد بشنوی . اما من چیزی جز همینکه می بینی نیستم .. یه پسر لوس و عزیز کرده که به خاطر خواست و توقع همه خانواده مجبور به تحصیل تو رشته آبا و اجدادی شد .. می دونی اسم فامیلی من حکیم زاده است .. قدیما که تازه سازمان ثبت احوال داشت شناسنامه صادر می کرد اسم فامیلی هر کس رو بنا به چیزی که بهش شهرت داشت یا شغلی که داشت انتخات می کرد . و چون تا جایی که همه خبر داشتند اجداد ما طبیب بودند فامیلی ما هم شد حکیم زاده ... وقتی درسم تموم شد یه مدت کوتاه کار کردم اما دیدم نمی تونم ادامه بدم ... همیشه رویایی یه جا مثل بریدا رو داشتم ... چندین سفر به کشورهای مختلف کردم و دوره های زیادی رو گذروندم ... همه این دوره ها رو هم به همت ثروت پدری گذروندم و بعد برگشتم ایران و کافه رو راه انداختم . آدمی نیستم که اهل ریسک کردن و بالا پریدن باشم ... از همه جای دنیا کافه ام رو دوست دارم و مشتری های ثابتش رو . نقش و نگار انداختن روی فنجو ن قهوه و سوزوندن عود تو فضای کرخت اونجا .. زخمه زدن به ساز و در اوردن صدای ساز دهنی ... گاهی هم پاشنه کفشم رو ور می کشم و یه چند وقتی یه جای دنیا گم و گور میشم ... واسه همه اینا دنبال یه همراه می گردم ...
هنگامه اندکی سکوت کرد و سپس گفت
- و به این نتیجه رسیدی که من می تونم همراهت باشم ... منکه درست نقطه مقابلتم .. عاشق هیجان و ریسک . جنگیدن و دفاع کردن .. ؟
- اره ... شاید شغلت این رو ایجاب کنه .. شاید خودت بخوای که اینطوری باشی .. اما وقتی در سکوت نگاهت میکنم ... تو نگاهت آرامش بریدا رو می بینم ... انگار جلوی کلبه ات نشستی ومنتظری ... من حاضرم تکیه گاه خستگی و آرامش دهنده ات باشم بعد همه اون جنگیدن ها و دفاع کردن ها وقتی خسته برمیگردی ... در ضمن من اهل ریسک و هیجان های روزمره نیستم .. اما به جاش عاشق هیجانات رمانتیکم ...
- خوب همونطورکه فکر می کردم یکی از خاص ترین آدم هایی هستی که دیدم ... خاص و عجیب ... که به عجیب بودن خودت واقفی ... تو نمی خوای چیزی از من بدونی ..
- همه چیزی که لازمه رو می دونم ... فقط میخوام بدونم مهمون بی چراغ نمی خوای ...
- می خوام که مدتی رو کنار هم بگذرونیم... تا مطمئن بشم که تصمیم درستی گرفتم ...
- و اون تصمیم...
- قسمت کردن باقی زندگیم با تو ... برای همین فردا می تونی به تنهایی بیایی تا با خانواده ام آشنا بشی ... فعلا می خوام که تنهابیایی . . .
نوید لبخند گرمی به او زد و گفت
- امر شما اطاعت میشه خانوم ..
***
فرهاد رو به فرید کرد و گفت :
- دارم با محبوبه میرم اسکی تو نمیایی ؟
- نه خوش باشین
- مثلا تازه عقد کردی پاشو یه تلفن بهش بزن بیا چهاریی بریم ..
- حسش نیست فرهاد اصرار نکن ...
فرهاد شانه بالا انداخت و به سمت در رفت . مقابل در که رسید صدای فرید او را به خود آورد
- فرهاد
- چیه ؟ نظرت عوض شد ؟
- نه ! فقط میخوام بگم که لطفا اشتباه گذشته ات رو دوباره تکرار نکن ...
- منظورت چیه ؟ چه اشتباهی ...
- سعی نکن عشق محبوبه به حسام رو بدزدی ... قلبی که متعلق به یکی دیگه است مال یکی دیگه است . تو سعی کن جفت خودت رو پیدا کنی ...
چهره فرهاد تیره شد
- حرف مفت نزن ... فضولی زندگی من به تو نیومده تو اصلا چی می فهمی ... تقصیر منه که تو رو داخل آدم حساب می کنم و باهات حرف می زنم ...
و به دنبال این حرف از اتاق خارج شد و در را محکم بهم کوبید ... فرید با تاسف سرش را تکان داد و هد ست را دوباره روی گوشش گذاشت .
***
چند روزی می شد که از صدرا خبری نبود . باران کلافه به در بسته اتاقش خیره شد. صدای ملاحت او را به خود اورد
- چیزی شده خانم اشراقی ... حالتون خوبه
- خوبم ممنون .. شما می دونی اقای ثابت تا کی نمیاد دفتر
- نه زمانش رو بهم نگفتن فقط گفتن که یه کسالت جزیی دارن و می خوان استراحت کنند ...
باران به داخل اتاقش برگشت . دفتر خیلی سوت و کور بود برسام یا نمی امد یا کاملا در سکوت و بدون شوخی های همیشگی کارش را انجام می داد و می رفت . هنگامه هم که زمانهایی که مشغول به کار نبود را یا با تلفن حرف می زد یا به بریدا می رفت .. و در این سکوت و تنهایی نبودن صدرا بیشتر به چشم می آمد ...
باران مصمم به طرف موبایلش رفت . شماره شکوفه را با همان تماس اول ذخیره کرده بود .
- سلام خانم ثابت
....
صدای گیتار برقی صدرا تمام خانه را پر کرده بود . هیچ وقت نزدیکانش نتوانسته بودند ارتباط بین این روحیه لطیف و این موسیقی خشن را درک کنند . اما صدایی که صدرا از این ساز خارج می کرد خیلی ملایم و لطیف بود . چند روزی میشد که تمام مدت در خانه مانده بود و به سر و سامان دادن کارهایش پرداخته بود . با وسواسی بیمار گونه تمام لایحه های داخل کامپیوترش را مرتب کرد و دوباره از نو مرتب کرد . مقالاتی که برای سمینار بعدی حقوقی باید اماده می کرد را تمام کرد . و در تمام این مدت خودش می دانست که منتظر است . می دانست که به اندازه کافی به باران فرصت داده که به اندازه کافی کنارش بوده . حالا این باران بود که بایدتصمیم می گرفت ... اما این انتظار بیشتر از آنچه باید به طول انجامیده بود . برخلاف چند روز گذشته که سرشار از انرژی بود حالا نگران و دلتنگ بود . می دانست که حتی اگر باران نیاید می رود و دوباره و دوباره او را وادر می کند که از این فرار دست بردارد .
ساعتارو به عقب برگردون
اگه فرصتی هنوزم مونده
بگو تو گذشته چی میبینی
که از آینده تورو ترسونده
ساعتارو به عقب برگردون
اون همه خاطره رو پیدا کن
پشت این همه شب تکراری
یه جهان تازه رو من وا کن
صدایش گرفته بود هیچ وقت صدایش آنقدر دلنشین نبود که دیگران را به تحسین وادارد اما امروز دلش می خواست زمزمه کند . چهره معصوم باران و لبخندش ، نگرانی ها و ترس هایش و غم پنهان در وجودش یک لحظه از مقابل نظرش دور نمی شد . این حال خود را باور نداشت اینکه اینطور مردانه حاضر بود تا اخرین لحظه پای زنی بیاستد . همیشه عشق برای او یک چیز روشن و مشخص شده بود اینکه دو نفر مثل دو طرف یک وکالتنامه شرایطی را مشخص و سپس امضا می کنند و تا زمانی که بخواهند به آن پایبند می مانند . اما حالا فکر می کرد عشق چیزیست که بی آ نکه بدانی به قلبت هجوم می آورد ذهنت را پر می کند تمام برگه های قرارداد و وکالتنامه را پاره می کند و خود از نو می نویسد .
جز تو هیچ کس رو دلم مرهم نیست
اسمتو صدا زدم وقتی که
حتی اسم خودمم یادم نیست
همه ی امیدمی
این روزا
که نجاتم بدی از این زندون
تو فقط اگه بخوای میتونی
ساعتارو به عقب برگردون
پوزخند زد نمی دانست چرا به یاد صفحه ای از همدم افتاد که در آن باران برای فرهاد ترانه ای خوانده بود . و فرهاد آنقدر تحت تاثیر صدای باران قرار گرفت که او را در ماشین و جلوی چشمان فرید در آغوش کشید . بی اختیار حس بدی به گوشه ای از قلبش نیشتر زد . دلش می خواست قدرت داشت و با پاکنی آن صفحه از همدم را پاک می کرد . بعد از چند ثانیه به خود آمد باور نمی کرد که دارد حسادت می کند . همیشه بر این اعتقاد بود که حسادت کار آدم های بی ارزش و پیش پا افتاده است . اما حالا خود را در برابر تک تک لحظه هایی که باران و فرهاد عاشقانه در کنار هم گذرانده بودند ناتوان حس می کرد . و این حس را نسبت به لحظات دیگر نداشت .
نگران از ذهنش گذشت اگر باران به راستی برای فرار از گذشته نخواهد با او بماند . اگر همینقدر که مصر است و حرف از رفتن می زند به راستی برود ....
تو این روز های سیاه و کسل
دلم خیسه از حس بارون شدن
تورو جون هرکی بهش مومنی
فقط امشبو حرف رفتن نزن
تو این روز های سیاه و کسل
دلم خیسه از حس بارون شدن
تورو جون هرکی بهش مومنی
فقط امشبو
امشبو
امشبو
حرف رفتن نزن
در خود این توانایی را می دید که اگر بداند حتی ذره ای در قلب باران جای دارد به دنبال او تا آن سر دنیا برود ... و او را وادار کند تا به ندای قلبش پاسخ دهد . اما می ترسید که در گذر زمان ترس و خستگی روی عشق و محبت باران را پوشانده باشد ...
تو این روزهای سیاه و مریض
فقط یه کمی چایی واسه من بریز
میدونم همیشه بدهکارتم
میدونی نمیشه فراموش کرد
من از بس که تو خوابتم زخمی ام
نمیشه که کابوسمو گوش کرد
نمیشه که این وحشتو دوره کرد
نباشی نمونی نخندی بری
یه عمری جنون رو تحمل کنم
به دیوونگیم دل نبندی بری
بارانی که روزی به او درس انسان بودن عاشق شدن و عاشق ماندن داد . حالا چون کودکی ترسیده مدام در حال فرار بود . با به یاد آوردن آن روزها بی اختیار لبخند بر لبانش نشست . باران خودش گفته بود که به درختان خیابان او عادت دارد . دلش گرم شد . چشم بست و سعی کرد از همدم آنچه را که دوست داشته به خاطر بیاورد صفحات دیگر متعلق به او و باران نبود ... متعلق به کابوسی بود که حالا هر دو از آن برخواسته بودند ... یکی از کابوس رنج کشیدن و دیگری از کابوس بی خبری ... عشق معجزه کرده بود و از او ، از یک ماشین خودکار یک انسان احساساتی و حساس ساخته و هدایتش می کرد .
تو سیگارو خاموش کن تا بگم
چه طور میشه با گریه هم دود شد
چه طور میشه با خنده هم زخم خورد
چطور میشه با عشق نابود شد
شبایی که میترسم از فکرهام
همیشه هوا خیس و بارونیه
یه زن با جنونش به من یاد داد
که عاشق شد قبل ویرونیه
با تمام شدن ترانه خودش هم درست نمی دانست که چند دقیقه به نواختن ادامه داد ،که ضربه ای به در و در پی آن صدای شهلا خانم دستانش را از حرکت باز داشت
- صدرا جان بیداری ؟
- بیدارم شهلا خانم ! مگه صدای ساز رو نمی شنوی ؟!!!
شهلا خانم خندید و گفت :
- حواس برام نمونده دیگه ! مهمون داری
صدرا از جا پرید گیتارش را به کناری گذاشت و به سمت در رفت . وقتی آن را گشود باران در آستانه اش به او لبخند می زد . بی اختیار به یاد شعر فروغ افتاد
میآیم ، میآیم ، میآیم
و آستانه پر از عشق میشود
و من در آستانه به آنها که دوست میدارند
و دختری که هنوز آنجا ،
در آستانهء پر عشق ایستاده ، سلامی دوباره خواهم داد
- سلام !
- سلام ! اگر رضا یزدانی می دونست قراره شعرش رو انقدر بد بخونی !!! مطمئنا هیچ وقت اجراش نمی کرد
- همه که استعداد خدادادی ندارن مثل شما
و به دنبال این حرف در اتاق را کاملا گشود و با تعظیمی نمایشی و حرکت دست او را به داخل دعوت کرد
- بفرمایید بانو !
باران وارد اتاق شد . صدرا از پشت سرش زمزمه کرد
- زودتر از این منتظرت بودم ...
باران نفس عمیقی کشید تا هیجانش را سرکوب کند .
- امیدوارم یاد گرفته باشی که چطور وارد اتاق دیگران بشی ! اول در میزنی بعد وقتی بهت ا جازه دادن میایی تو اتاق نه اینکه مثل بلایی آسمانی یهو بر سرش نازل بشی ...
صدرا قدمی نزدیکتر شد
- من دیگه فقط وقتی میام خونه اتون که در قید و بند این حرفا نباشم
باران به سمتش برگشت و او را در خیلی نزدیک خود یافت
- منظورت چیه ؟
- وقتی میام که دیگه برای وارد شدن به اتاقت نیاز به اجازه گرفتن نداشته باشم ...
باران دستپاچه شد اما با مهارت خود را کنترل کرد
- همچین روزی هیچ وقت نمی رسه آقای ثابت ...
و به دنبال این حرف از او فاصله گرفت و روی مبل دو نفره نشست .
صدرا نگاه معنی داری به او انداخت و با لحنی که خودش هم نمی دانست در آن ترس پنهان است یا خشم یا خواهش پرسید
- یعنی چی ؟
- یعنی من خوشم نمیاد هیچ کس بی اجازه وارد اتاقم بشه ! حالا میخواد هر نسبتی باهام داشته باشه ...
صدرا باز به او نزدیک شد و مقابل پایش نشست .
- خوب من هم که نسبتی باهات ندارم ! درسته ؟ پس ...
باران چشمانش را از او دزدید
- الان نداری .... اما آینده قابل پیش بینی نیست .
صدرا دستش را دراز کرد و گونه باران را لمس کرد و به آرامی سرش را بالا آورد . دلش می خواست در چشمان باران نگا کند . چشمانی که حالا آرام بود و نی نی سیاهش در هاله قهوه ای رنگ دور آن نمی لرزید .
- بهم بگو باران .... تو میخوای که نسبت داشته باشم .... نه فقط یه نسبت قانونی ... که یه نسبت انسانی ... که یه جا توی قلبت ... یه نسبت که هیچ جای قانونی مدنی نیومده اما پیوندش از هر نسبتی محکمتره ...
یه جایی توی قلبت هست که روزی خونه من بود ....
باران اما برعکس همیشه خجل نبود . دیگر گونه اش از شرم گر نمی گرفت انگار این بار این نهایت عشق بود که گونه هایش را رنگ می زد !
- هیچ فکر نمی کردم انقدر قشنگ حرف بزنی !
صدرا خودش را تا کنار باران روی مبل دونفره بالا کشید .
نیاد روزی که کم باشم از این دو سایه رو دیوار ....
دست صدرا دور شانه های باران حلقه شد
- من هرچی هستم رو تو ساختی ... تو از من این انسانی که هستم رو ساختی ... که حالا انقدر خودم رو دوستدارم که حالا انقدر خودم رو مدیون تو ام ... اما از من نگو می خوام از تو بشنوم
اگر دلسوخته ای عاشق مثل برگی نسوزونم
منو دریاب که دلتنگم .. مدارا کن که ویرونم ...
باران دلش پر می زد که سرش را روی شانه صدرا بگذارد . اما نمی توانست انگار نیرویی قوی مانع اش میشد . انگار هنوز بند های روحش باز نشده بود . جز بندی که بر زبانش بسته بود ...
پر از احساس آزادی نشسته کنج زندونم
یه بغض کهنه که انگار میون ابر و بارونم
- من میخوام تمام نسبت های انسانی رو با تو داشته باشم ... تمام اون نسبت هایی که تو هیچ قانونی نیومده . که با هیچ معیاری سنجیده نشده که هیچ تبصره ای براش نیست ... که از هیچ جا حمایت نمیشه .. می خوام تمام اون نسبت ها رو با تو داشته باشم .. مثل گذشته ... مثل همون روزا......
وجودم بی تو یخ بسته بتاب سردم زمستونم ....
منو مثل همون روزا با آغوشت بپوشونم ...
یه جایی توی قلبت هست که روزی خونه من بود .....
نگاه صدرا لرزید . بی قرار دست دیگرش را پیش برد و حلقه بازوانش را دور باران محکم کرد محکم و بی قرار ... به سوی او خم شد و بی هیچ حرفی لبهایش را به پیشانی باران چسباند
باران چون کودکی که بعد از ساعات طولانی گم شدن در بازاری شلوغ به آغوش مادر برگشته باشد خود را در آغوش او جمع کرد و نفس عمیقی کشید این عطر تن، این گرما، این طپش زنده و سرشار از عشق حالا دیگر داشتنش حسرت نبود .. دیگر یک رویای دور از دسترس نبود . حالا اینجا بود در کنار باران در جایی خیلی نزدیک به قلب باران ... حالا دیگر تمامش از آن او بود ...
باران سرش را اندکی بالا آورد نگاهش در چشمان مشتاق صدرا نشست . با به یاد اوردن موضوعی اندکی اخم کرد :
- چرا دفتر نیومدی چند روزه ؟ خواستی من رو تنبیه کنی ؟ یا می خوای نبودنت رو به رخم بکشی ؟
صدرا لبخندش را پر رنگ تر کرد و پیشانی اش را به پیشانی او سائید
- نه عزیزم ! فقط میخواستم کمی ازت دور باشم که بتونی تصمیم بگیری ... می ترسیدم زیاد بودنم باعث بشه احساساتت رو گم کنی !
باران لحظه ای چشم بست و سرشار از گیجی ناشی از حس بودن صدرا گفت
- من احساساتم رو گم نکرده بودم فقط ازشون می ترسیدم ... برام سخته باور کنم تو رو اینجا اینهمه نزدیک بعد از اون همه نبودن ... می ترسیدم باور کنم و سرخورده بشم !
قلب صدرا فشرده شد
- اگر نبودم تاوانش رو به سختی پس دادم ! حالا هم می خوام جبران کنم با هر لحظه بیشتر دوستت داشتن ...!
باران دوباره چشم باز کرد . سرش را عقب کشید خیره به نگاه صدرا، سرمست از بوی عطری که مثل عطر ملایم بهارنارنج های شیراز مستی کمرنگی به او می داد زمزمه کرد
- من همیشه دوستت داشتم .. همیشه ! هیچ وقت دوست داشتنت متوقف نشده . حتی وقتی به خودم حکم کردم که نباید بهت فکر کنم .... باز یه جایی پنهانی به دور از وجدانی که می خو است محاکمه ام کنی دوستت داشتم ...
صدرا بی قرار ، کلافه و منتظر پرسید :
- حالا چی ؟
باران بی توجه ادامه داد
- یه وقتایی فکر می کنم خدا برای این من رو آفریده تا با دوست داشتن تو کامل بشم ..
صدرا سرشار قدردانی گفت :
- تو کامل ترین انسانی هستی که تا حالا دیدم باران ! انقدر روحت و قلبت کامله که گاهی بهش غبطه می خورم ...تو من رو هم کامل کردی .... گرچه هنوز جا داره تا بهت برسم .... اما نگفتی حالا چی .. ؟
باران لبخند زد و با حرکتی خود را از آغوش صدرا رها کرد
- نه! خوب اگر می بینی حالا با کلی شرمندگی به مادرت تلفن کردم تا حالت رو بپرسم و ازش اجازه بگیرم به دیدنت بیام .. و انقدر هیجان زده بودم که ادرس خونتون رو فراموش کردم و راننده تاکسی بیچاره رو شش دفعه دور میدون سلماس چرخوندم ! فقط برای اینکه علاقه شدیدی به ایجاد صحنه های عاطفی تو زندگیم دارم ... وگرنه منکه اصلا دوستت ند....
قبل از اینکه حرفش تمام شود صدرا مچ دستهایش را گرفت و او را به شدت به طرف خود کشید و قبل از اینکه باران متوجه تمام شدن فاصله بین لبهایشان شود او را بوسید...
سرش را که عقب برد نفس بریده گفت
- دوستت دارم
باران که نمی دانست چرا دچار سرگیجه شده چرا قلبش چنین بی امان می کوبد زمزمه کرد
- منم دوستت دارم ....
صدرا از جا بلند شد و میان اتاق ایستاد . قلبش در حال انفجار بود . کلافه دست هایش را به میان موهایش برد این قرار او و دکتر بینا نبود ! اما نتوانست خود داری کند . تمام خود داری مردانه اش در برابر شیطنت چشمان باران و صداقت کلامش نابودشد . باران مثل همیشه تمام معادله های رفتاریش را بهم ریخته بود . باران هم حس می کرد دیگر آرامشی که در بدو ورود داشت را ندارد . بی آنکه بداند چرا ... حالا کمی احساس سرما و خجالت بر وجودش مستولی شده بود . از جا بلند شد و رو به صدرا گفت
- من دیگه باید برم
صدرا شرمنده و حواس پرت گفت
- صبر کن می رسونمت !
- نیازی نیست ...
- صبر کن !
و به دنبال این حرف کاپشن گرمکن سپیدرنگش را برداشت و همراه باران از اتاق خارج شد . پایین پله ها باران چشمش افتاد به شکوفه که روی مبل روبروی تلویزیون مشغول بافتن چیزی بود ! سعی کرد بر خودش مسلط شود به سمت او رفت و گفت :
- ممنون خانم ثابت که اجازه دادید بیام دیدن صدرا ! من با اجازه اتون مرخص میشم ...
شکوفه دست از بافتن برداشت و سرش را بالا آورد
- نیازی نیست از این به بعد برای دیدنش از من اجازه بگیری !
با آنکه لحنش کمی تلخ و سرد بود اما باران لبخند گرمی به رویش زد :
- پس من از این حرفتون به عنوان یه اجازه برداشت می کنم و هر بار مزاحمتون نمیشم . با اجازه ...
شکوفه پاسخ خداحافظی اش را داد و تنها بعداز خارج شدن باران و صدرا از خانه لبخند گذرایی از لحن باران و اصرارش بر لبانش نشست .
تمام استقامتش با بیرون رفتن از خانه فرو ریخت . حس می کرد تمام درونش می لرزد و هر لحظه ممکن است در دنیایی تاریک سرگیجه و بیهوشی فرو برود ! صدرا به آهستگی گفت
- باران کمر بندت رو ببند
اما او ناتوان تر از آن بود که حتی دستش را حرکت دهد . سرش گیج می رفت خاطراتی ناخوشایند که خود به درستی نمی دانست چیست سایه وار و مبهم به ذهنش هجوم می آوردند . صدرا نگران به طرفش چرخید .
- حالت خوبه ؟
سرش را به نشانه تایید تکان داد . صدرا نگران به طرفش خم شد . باران در یک حرکت کاملا غیر ارادی خودش را در گوشه ای جمع کرد . از صدرا نمی ترسید و می ترسید ... می ترسید از چیزی که خودش هم نمی دانست چیست . از احساس ترس و عجزش بیزار بود اما نمی توانست آنها را از وجود خود دور کند . اتفاقی که بینشان افتاد انگار نقطه ای خفته از درونش را بیدار کرده بود . نقطه ای که بی رحمانه سر به آزارش برداشته و رهایش نمی کرد . صدرا چشمهایش را روی هم فشرد
- باران می خوای بریم دکتر ! بریم پیش دکتر بینا ؟
باران فقط گوشه امن اتاقش را می خواست و بس . زمزمه کرد
- من خوبم نگران نباش ! فکر کنم باز فشارم اومده پایین ... برم خونه استراحت کنم بهتر میشم ...
صدرا در حالی که حساسیت باران را دریافته بود بدون اینکه حتی انگشتش با اوبرخورد کند کمربند ماشین را برایش بست و ثانیه ای مقابل چهره رنگ پریده اش ماند . نمی دانست چرا با وجود همه رنگ پریدگی باران با وجود همه نگرانی اش هیچ پشیمان نیست . آماده بود که باران را از تمام قید و بند های روحش رها کند .
تمام راه در سکوت طی شد وقتی باران را پیاده کرد آن قدر منتظر ماند تا او با قدمهای متزلزش پشت در خانه گم شد . و بعد به سوی مطب دکتر بینا رفت . باید او را ودار می کرد تا از این درمان های پر از احتیاط دست بردارد .
دکتر بینا به چهره عبوس صدرا لبخند زد .
- به حرفای من نخندید دکتر . زندگی باران داره بین ترسها و دو دلی هاش گم میشه ! باید دست برداره از این کلاف سردرگم ..
- هیچ بایدی وجود نداره ! اما نگرانیت رو از موندن باران بین ترسهاش درک می کنم !
- یعنی شما میگید که باید به این روند ادامه داد ؟!
- اشتباه نکن صدرا جان من نیستم که مرحله های درمان رو تعیین می کنم حالا دیگه خود بارانه که می تونه تعیین کنه آمادگی رفتن به مرحله بعد رو داره یا نه ! اگر انقدر عصبانی شدی اگر داری سر و صدا می کنی که سرزنشت نکنم برای کاری که کردی ! نگرا نباش نیازی به این همه جوش و خروش نیست ....
صدرا متعجب بر جای ما ند ودر دل تایید کرد که از سرزنش شدن بیشتر از آنچه در ظاهر به نظر می آمد نگران و شرمنده بود ... می ترسید که به راستی به باران صدمه زده باشد گرچه نیمه سرکش روحش می گفت که هیچ کار اشتباهی نکرده ! دکتر بینا ادامه داد
- نباید انقدر حساس باشی ! مراحل بعدی گذر ازش خیلی دشوار تره ! ممکنه جایی حس کنی که کاملا به بن بست رسیدی ! نباید به سرعت همه چیز رو زیر سوال ببری ...
- منظورتون رو متوجه نمیشم !
- هیچ به زندگی مشترک با باران فکر کردی
- همه فکرم همینه !
- اولین و مهمترین پیامد یه زندگی مشترک چیه ؟
- ....
- یکی از مهمترین نتایج ازدواج ایجاد رابطه زناشویی بین زن و مرده! حالا باید به این فکر کنی بارانی که امروز در برابر یک بوسه فقط احساس سرگیجه می کنه ممکنه در مرحله بعدی دچار شوک های بدتری بشه ... مطمئنا اگر خود باران می تونست حس امروزش رو برات توصیف کنه فکر نمی کردی که به این راحتی میشه از روی همه مراحل گذشت !
- من هیچ اصراری به مراحل بعدی ندارم حتی اگر سالها طول بکشه !
- من مطمئنم که داری حقیقت رو میگی اما به این فکر کردی که اگر هیچ اشتیاقی هم نشون ندی ممکنه باران فکر کنه ظاهرش برات جذابیتی نداره ؟
- .....
بینا که سکوت صدرا را دید گفت :
- پس دیدی که همه چیز به همین سادگی نیست . برای اینکه روحیه حساس و مستعد فرو ریختن باران بهم نریزه ! باید همچنان محتاط باشی
صدرا پس از مکثی از جا برخواست
- حرفهای شما درست ! من سعی می کنم همه اش رو یادم باشه .. اما می خوام به شیوه خودم باران رو درمان کنم ! میخوام اونطور که قلبهامون میگن پیش برم ! کنترل کردن باران و احتیاط کردن از من بر نمیاد ! چون کنترل احساسم دیگه دست خودم نیست ...
به دنبال این حرف از اتاق خارج شد و بینا همچنان لبخند برلب به در بسته نگاه می کرد .
****
هنگامه گیج از خواب با صدای موبایلش بیدار شد . نگاهی به ساعت روی گوشی کرد دو و بیست دقیقه نیمه شب بود . نام نوید همچنان روی گوشی خاموش و روشن می شد .
- الو...
- هنگامه من دم در خونتونم بیا بیرون می خوام باهات حرف بزنم ..
- این موقع شب ؟
- نمی تونم تا فردا صبر کنم اگر الان نگم دیگه هیچ وقت نمی تونم بگم !
هنگامه هوشیار سر جایش نشست
- صبر کن الان میام بیرون ...
هنگامه در ماشين را باز كرد و به سرعت در فضاي گرم و خوش بوي ماشين نويد جا گرفت . نگاهي به او انداخت با آنكه چشمانش خسته و صورتش پريشان به نظر مي رسيد اما حتي در آن نيمه شب سرد اواخر بهمن باز هم برازنده و خوش لباس به نظر مي رسيد با آن پليور يقه اسكي زخيم طوسي و طرح هاي مكزيكي صورتي روي آن و شلواري پشمي مارك دار خاكستري اش !
- چي شده نويد ؟ اين موقع شب چرا اينجا ؟
نويد بي آنكه نگاش كند پرسيد
- مامان اينا مي دونند كه اومدي بيرون
- نه فكر مي كني اگر مي دونستند اجازه مي داند اين موقع شب از خونه بيام بيرون اونم اينقدر يهويي ...
- خوب پس متوجه نبودنت نميشن !
- اگر اتفاق خاصي نيافته نه ! چون اتاقم تو طبقه بالاست و تا صبح گذر كسي اون طرف نمي افته !
- پس تا صبح فرصت داريم ...
هنگامه متعجب نگاهش كرد
- نويد بگو چي شده ! اين چه حرفيه كه انقدرپريشونت كرده .. .
نويد ماشين را روشن كرد و گفت
- بگذار بريم جاي ديگه اينجا نمي تونم راحت حر ف بزنم ...
هنگام اعتراضي نكرد حدود يك ربع بعد جلوي در بريدا بودند . كه بر خلاف هميشه كه هنگامه آنجا را ديده بود ساكت تاريخ و سرد به نظر مي رسيد . وارد كافه كه شدند متوجه شد تصورش از سرد بودن اشتباه است ولي حسي كه فضاي تاريك و ساكت آنجا به او القا مي كرد وادارش كرد تا پانچوي بادمجاني رنگ كوتاهش را به دور خودبيشتر بپيچد . حتي او هم در اين ساعت از شب با پانچوي بادمجاني و شلوار مشكي و شال ارغواني اش كه دم دست ترين لباس هايش بود خوش ظاهر به نظر مي رسيد . نويد كره كره هاي باريك پشت شيشه ها را پايين كشيد و گفت اينطوري نگران اومدن برادران محترم انتظامي هم نيستيم و به دنبال حرفش يكي دوتا از چراغهاي روي ديوار را كه به شكل مشعل هاي قديمي طراحي شده بودن روشن كردو فضاي كافه را اندكي از آن تاريكي محض بيرون آورد . هنگامه روي نزديك ترين صندلي نشست . از بودن با نويد در آن ساعت از شب و در آن تاريكي نمي ترسيد ! . اما نگران حرفهايي بود كه از پشت پلك هاي او نگفته مي خواست بيرون بپرد .
نويد براي چند دقيقه كوتاه پشت پيشخوان گم شد و بعد با دو ليوان اسپرسوي تلخ برگشت
- من كمتر اسپرسو مي خورم اما امشب ميخوام سنت شكني كنم !
هنگامه بي حرف ليوان سفالي اش را به لب برد و نويد بي دعوت شروع به حرف زدن كرد :
- من دروغگوي خوبي نيستم هنگامه .. البته شايد بيشتر بشه اسمش رو گذاشت پنهانكاري ... درسته من به پزشكي علاقه آنچناني نداشتم .. اما وقتي دلم نيومد دل مادرم رو بشكنم و روي حرف پدرم حرف بزنم با خودم گفتم منكه عاشق بچه هام ميرم تخصص كودكان ميگيرم و عصر ها هم كافه خودم رو باز مي كنم و ميرم به عشقم مي رسم ! با اين انگيزه وارد دانشكده پزشكي شدم و از هر فرصت براي تكميل دوره هاي مربوط به كافه در هر جاي دنيا كه مي شد استفاده مي كردم . راستش زياد مثل اين سريال هاي تلويزيوني اهل اين نبودم كه بگم نه من بايد با پشتكار خودم به يه جا برسم ! وقتي پدرم بي منت هزينه تحصيل و باقي دوره هاي مورد علاقه ام رو مي داد من چرا بايد ناز مي كردم . .. وقتي بلاخره درسم تموم شد تصميم گرفتم براي گرفتن تخصص و تموم كردن همه چيزهاي كه فكر مي كردم بايد بدونم در زمينه كار مورد علاقه ام به ايتاليا برم ! نمي دونم چرا ايتاليا رو انتخاب كردم در حالي كه شايد رفتن به فرانسه بيشتر بهم كمك مي كرد اما دست سرنوشت من رو به طرف رم برد ! كلا ايتاليايي ها رو بيشتر از فرانسوي هاي بداخلاق و عبوس دوست داشتم ! آدم هاي خوش مشرب كه از نظر ظاهر و اخلاق شباهت هاي زيادي با ما داشتن! كارهاي مربوط به دانشكده ام داشت انجام مي شد فقط بايد يه دوره فشرده زبان مي رفتم كه اونم با توجه به دوره هاي قبلي توي ايران چندا كار سختي نبود ... اصلا ولش كن چرا دارم درباره اين جزييات ميگم
نويد مكثي كرد و جرعه اي بزرگ نوشيد
- تو يكي از همين روزها بريدا رو ديدم . رفته بودم دوستي كه تازه باهاش تو كلاس زبان آشنا شده بودم رو ببينم ! اون هم مثل من داشت تخصص ميگرفت اما تو رشته بيماري هاي عفوني . وقتي رفتم توبيمارستان ديدنش چشمم به يه دختر بچه افتاد .. بهش مي خورد كه چهارده سالش باشه اما در واقع شانزده سال داشت ... چهره اش كاملا مثل مردم آسياي شرقي بود بعد ها فهميدم اهل فيليپين ! زرد پوست با لبهاي نسبتا پهن و چشماي كشيده و مشكي ... مشكي ترين چشماي كه تا حالا ديده بودم . موهاش هم همونقدر سياه بود و صاف . تو سرماي استخون سوز رم داشت تو راه باريك فرعي بيمارستان كه محل قدم زدن و گرداندن بيمارها بود پا برهنه راه مي رفت ... بي اختيار دنبالش راه افتادم زير لب زمزمه مي كرد به زبوني كه اون موقع نمي دونستم كجاييه ! رفتم كنارش با زبون دست و پا شكسته ايتاليايي بهش گفتم سرما مي خو ره . گنگ نگاهم كرد انگار چشماش يه رازي رو در خودش قايم كرده بود كه نمي فهميدم چيه ... شروع كردم باهاش حرف زدن انقدرگفتم تا بلاخره به زبون اومد بهم گفت كه از سرما نمي ترسه از سرمايي كه از زمين به پاهاش منتقل ميشه نمي ترسه چون اون هديه مادر زمينِ و انسان نبايد از مادر خودش فرار كنه . حرفهاش برام دركش سخت بود ... اما يه چيزي تو وجودش بود كه وادارم مي كرد نگرانش باشم و دنبالش برم ... فهميدم يه جور بيماري ناشناخته داره و دو ماهي ميشه كه تو بيمارستان بستريه . پدرش تو يه هتل به عنوان پيشخدمت كار ميكنه و مادرش از كارگرهاي بخش نظافت همين بيمارستانه . يه دختر دور گه بود كه ژن مادريش خيلي قوي تر از ژن ضعيف ايتاليايي پدرش بود . چون تو ظاهر و حرف زدنش هيچ نشوني از يه دختر ايتاليايي نمي ديدي . اون روز كلا ديدن دوستم رو فراموش كردم ... بهش گفتم دنبال چي داره ميره برام از عرفان مدرن شرقي حرف زد . باورم نميشد ! يه دختر بچه كه مي تونستم با يه دست بلندش كنم انقدر قوي و محكم داره از تناسخ و روحانيت حرف ميزنه .. از پيوند روح هاي تقسيم شده ... گفت كه اسمش بريدا ست اما خيلي بعد تر فهميدم اين اسميه كه خودش روي خودش گذاشته .
نويد به اينجاي حرفش كه رسيد سكوت كرد .هنگامه حس مي كرد زنگهايي درون سرش شروع به نواختن كردند ...
- خوب من به هر بهانه اي هر روز براي ديدنش رفتم . به درمانش هيچ علاقه اي نداشت اما من تمام سعي ام رو كردم كه وادارش كنم اين تفكرات پوچگرايانه اش رو رها كنه ! براش ذره ذره كائنات رو با زبون الكن خودم تفسير و تعريف كردم اما فايده اي نداشت . اون اصرار مي كرد كه پوچگرا نيست ... .كه باورهاش خيلي عميق تر از اونند كه بشه اينطوري زير سوال بردشون ... دو سال تمام توي اون بيمارستان بستري بود من هيچ وقت نتونستم تخصص بگيرم .. انگار با جادوي شرقي بريداي شانزده ساله جادو شده بودم ... يه مدتي حتي ازش بريدم به خودم گفتم كه من نيازي به هر روز ديدنش ندارم ... اون يه بچه است و هر ووقت بخوام مي تونم دست از حمايت و همراهيش بردارم ... اما فقط يك هفته دوام آوردم .. روزي كه طاقتم تموم شد از اپارتمان تا بيمارستان رو دويدم... و وقتي به بيمارستان رسيدم اون رو همونجايي كه روز اول ديده بودمش باز پابرهنه ولي اينبار منتظر ديدم ! مي گفت كه الهامات دروني اش بهش گفته بودن كه من ميام .. مي گفت يه چيزيي توي دلش مي خواسته كه من بيام يه چيزي كه خودش هم نمي دونست متعلق به كدوم بخش از روح تقسيم شدشه .. .حالش هيچ خوب نبود هزينه هاي درمانش سر به فلك ميزد و پدر و مادرش نمي تونستنند همه اش رو فراهم كنند . و من همه توانم رو گذاشتم براي اينكه خوب بشه ... تو تمام شب بيداري ها و تمركزهاش همراهش بودم . وقتي به قول خودش دچار الهامات ناگهاني مي شد و حالتي بين شوك و بيهوشي بهش دست ميداد باز كنارش بودم ... دستهاي كوچكش رو با انگشتهاي كوتاه و نچندان ظر يف تا صبح تو دستام مي گرفتم و باهاش حرف مي زدم ! و گاهي هم ساعتها هيچي نمي گفتم و به زمزمه هاي زبان مادريش گوش مي دادم ... ا ون فقط شانزده سالش بود و باورش خيلي سخت كه اينطور عميق به دنبال يافتن چيزيه كه به اين دنيا پيوندش بده يا از اين دنيا رهاش كنه .... اندامش هنوز كاملا بالغ نشده بود روي ملحفه هاي سفيد بيمارستان با اون لباسهاي صورتي بيش از اندازه بي دفاع به نظر مي رسيد ... انقدر با خو دم جنگيدم كه خسته شدم ... تا اينكه بلاخره بعد ا زاون يه هفته دور بودن بي خيال همه اين فرارها شدم و اعتراف كردم كه بيشتر از اونچه بايد به ديدنش و به بودنش وابسته ام ... نميشد اسمش رو عشق بگذارم ... اونم مي گفت تو عاشق من نيستي ... اما شايد تو زندگي هاي بعدي بتوني معشوق من باشي ... مي گفت دلش مي سوزه كه اونقدر زنده نمي مونه كه نيمه ديگه خودش رو ببينه ... و گاهي طوري نگاهم مي كرد كه قلبم در جا تبديل به هزار تكه ميشد .. با ترس مي پرسيد نويد نكنه تو يكي از اون قطعات گمشده روحم باشي ... اگر اينطوري باشه خيلي غير منصفانه است ... راست مي گفت اگر كمي اغماض مي كردم من مي تونستم جاي پدرش باشم ... يك پدر خيلي جوان ... تا اينكه يه شب همونطور كه كنارش نشسته بودم و براي بار هزارم كتاب بريدا رو براش مي خوندم .. همونطور كه آهسته دم كرده شرقيش را با عطر نعناي كوهي و رايحه هاي ناشناخته ديگه هم ميزدم تا سرد بشه .. بهم گفت نويد بغلم كن ... سردمه ... اهسته بغلش كردم تو بغلم مثل يه عروسك ظريف بود ... بهم گفت بعد از همه اين حرفها چقدر مي ترسه از جدا شدن از اين جسم ورفتن به سمت زندگي بعدي .. بهم گفت كاش هيچ وقت نمي ديدمت ... بودنت باعث شده ترك كردن اين جسم برام سخت تر بشه ... سعي كردم جوشنده اش رو بهش بدم اما نخورد .. خوابش مي اومد ... زير لب بهم گفت قول بده تو زندگي بعدي تو جاي بهتري و شرايط بهتري همديگر رو ببينيم انگارتو اون لحظه پر شده بودم از اعتقادات اون بچه .... انگار سرش كه روي قلبم بود تمام خواسته قلبم رو و ذهن اون رو يكي كره بود .. بهش قول دادم كه تو تمام زندگي ها همراش باشم و بمونم ...بهم لبخند زد با اون موهاي صاف و كوتاه دور صورتش با چشمايي كه اسرار آميز و هميشه مرطوب بود با بيني كوچك و پهني كه نفسش رو نا منظم تنظيم مي كرد با لب هايي كه خشك بود و مي لرزيد .. و همونجا اين زندگيش رو ترك كرد ... همه باورهاي من همه اعتقادات من رو اين دختر بچه با رفتنش بهم ريخت ومتزلزل كرد لبخند دم رفتنش بهم مي گفت كه اونچه تا به حال پوچ و بي ارزش بوده افكار اون نيست بلكه تصورات من از زندگي و عشقِ !
هنگامه متاثر دستش رو روي ميز جلو برد و روي دست هاي نويد گذاشت ... نويد محكم انگار طنابي براي نجات پيدا كرده باشه دستش رو چنگ زد...
- زندگي ام بعد از اون بيشتر از قبل خالي شد ... ديگه دنبال پزشكي نرفتم .. فكر گرفتن تخصص رو از سرم بيرون كردم .. تخصصي كه نتونه به يكي مثل بريدا كمك كنه به هيچ دردم نمي خورد ... وقتي برگشتم ايران يه مدتي از همه چيز بريده بودم ... مدتي طول كشيد تا به زندگي عادي برگردم ! اما بلاخره برگشتم ...
نويد اندكي سكوت كرد . هنگامه با صدايي كه مي لرزيد و درد توش نشسته بود گفت
- متاسفم نويد ... مي دونم رنج زيادي بردي ...
- يعني تو به احساس من به يه دختر شانزده ساله نمي خندي... به نظرت غير قابل باور نمياد ؟!
- نه ! عشق چيزي نيست كه بشه تو معيارها تعريفش كرد و براش چهارچوب گذاشت .. حداقل بعد از ديدن صدرا و باران بهش ايمان آوردم .. خودت رو سرزنش نكن .. تو بايد عاشق بريدا ميشدي اين تو سرنوشتت بوده ! و تو سرنوشت اون رفتن ..
نويد فشار اندكي به دست هنگامه وارد كرد
- مي دوني وقتي اولي بار با صدرا و باران اينجا ديدمت ... نمي دونم چرا حس كردم در پشت نقاب اين شغل پر هياهو ... تو درست همون سكوي آرامشي هستي كه بايد باشي .. نگاهت جذبم كرد ... حرف زدنت منطقت و احساساتي كه ميديدم پشت چشمات موج ميزنه .. اول خواستم فرار كنم اما به خودم نهيب زدم كه بسه ... فرار كردن باز دوباره بهم جز رنج هيچي نميده ... پس احساسم رو رها كردم و بهش اجازه دادم هر طور كه ميخواد دور و بر تو بگرده ..... حالا هم پشيمون نيستم ... هنگامه من نمي خوام تو رو از دست بدم ...
هنگامه سرش را بلند كرد . روي صورت مردانه و به ته ريش نشسته نويد هيچ رد اشكي نبود و اين خود داريش او را وادر به تحسين مي كرد . اما بغض را به راستي ته صداي او مي ديد و مي شنيد ..
- مطمئن باش حرفهايي كه بهم زدي جز اينكه باعث بشه تحسينت كنم هيچ حس ديگه اي رو در من به وجود نياورد .. هنوز هم ميگم ما احتياج به زمان بيشتري داريم ... و فكر نميكنم هيچ كدوم براي به نتيجه رسيدن بخواهيم كه به زمان سرعت بديم..
نويد هيچ نگفت و تنها لبخندي تلخ بر لبانش نشست
- الان هم پاشو من رو برسون خونه كه داره كم كم هوا روشن ميشه ...
***
هنگامه قبل از اینکه از ماشین پیاده شود به طرف نوید برگشت
- با همه چیزهایی که گفتی و من شنیدم اما باز حس می کنم یه چیزی درست نیست !
- چی ؟
- نه اینکه فکر کنی درک احساست برام سخته ! اما علت به وجود اومدنش برام قابل درک نیست .. حس می کنم یه چیز این معادلعه گم شده و مجهوله !
نگاه نوید غمگین شد اما لبش همچنان لبخندی تلخ را رقم می زد .
- از همون روز اول که دیدمت به هوشی که داری ایمان آوردم .. و من همیشه جذب زنهای باهوش شدم ...
- با تعریف کردن از من از جواب دادن فرار نکن .....
- نمی دونم شاید حلقه گم شده این ماجرا از دست دادن تنها خواهرم که یه سال قبل از سفرم از پیشمون رفت خیلی دوستش داشتم ... همه اش یک ربع ازم بزرگتر بود ... یه روز وقتی داشت به طرف ماشینش می رفت خیلی ساده زمین خورد و بعد هم هیچ وقت به هوش نیومد
هنگامه متعجب زمزمه کرد
- چرا این رو بهم نگفتی ... قبل از اینکه ماجرای بریدا رو تعریف کنی
نوید چشمان به سو سو نشسته اش را به مقابل دوخت و گفت
- چون نمی خواستم فکر کنی دارم احساسم رو به بریدا توجیح می کنم و می خوام ربطش بدم به حسی که نسبت به خواهرم داشتم .. چون میدونم که اینطور نبوده احساس من به اون هر چی که بود حس یه خواهر به برادرش نبود ...
- واقعا متاسفم ... اما لطفا از این به بعد اگر چیزی رو برام تعریف می کنی ! بگذار خودم در باره اش قضاوت کنم به خاطر ترس از افکار من چیزی رو ازش کم و زیاد نکن ...
- من یه بار بهت گفتم دوست ندارم کسی قضاوتم کنه اما هنوزم میگم که مرگ نهال هیچ ربطی به این احساسی که من نسبت به بریدا پیدا کردم نداشت .... نهال نیمه ام بود ...
- و بریدا دنبال نیمه گمشده اش می گشت ...
نوید خسته نگاهش کرد
- خانوم ! بهتره خودت رو مشغول حلقه های زندگی من نکنی ... من از همه اشون گذشتم ... الان بدون گره مقابلتم .. سعی نکن گره هایی که قبلا باز شده رو دوباره باز کنی ...
هنگامه سرش را به نشانه پذیرفتن تکان داد و گفت
- باشه ... اما بگذار من خودم به این نتیجه برسم که این گره ها باز شدن یا نه ! قرار بود این مدت رو کنار هم باشیم تا تصمیم بگیریم ..
نوید سرش را خم کرد
- تسلیم ! خلع سلاح شدم .. الان هم برو بخواب ...
- باشه .. خدا بهت رحم کرد که فردا تعطیله وگرنه تا سه روز سرت غر می زدم ..
***
موضوعات مرتبط: رمان در امتداد باران [_SarA_]
